آسمان بغض در گلو فشرده بودوکبود گشته بود
كه ناگهان بغض آسمان فرو ريخت و اشكهايش را نثار زمين كرد
در همان لحظه گنجشكي خسته از سخنان نا آشنا
با بالهاي زخمي و دلي حزين كهكشان را به نظاره نشسته بود
ناگهان سواري ديد كه بر تندر مغرور زمان مي تازيد
سوار با دلي لطيف و كمي هم مغرور
فغان كه فخر تندر او را تهي از مهر كرده بود
ولي اي كاش سوار نجابت او را براي خود مي ربود
از دور كه مي آمد سوي چشمانش بر گرمي وجود گنجشك مي افزود
نزديك گنجشك شد و سايه اش را بر سر گنجشك گسترانيد
چندي ماند
با دلي پر تلاطم و نگاهي غريب و كلامي نا آشنا
گنجشك گفت : ترا چه شده آرام گير
سوار گفت : .....................................
ولي نه اين حرف دلش نبود
گنجشك گفت : سلام اين زيباترين كلام بر تو باد
و سوار بي هيچ سخني بر چشمان گنجشك خيره گشته بود
گنجشك گفت : مي ماني
سوار گفت : اينجا بي قرارم در راهي كه هستم خوشترم
گنجشك گفت : بمان كه آشنا شوي بمان كه با تو بمانم
سوار گفت : تو را در اين راه مشقتي است
گنجشك گفت : مي مانم و زيبا مي نگرم
سوار گفت : همراه نه نه !!!
گنجشك آرام گرفت و هيچ نگفت
دلش شكسته بود انگار نمي خواست سوار از او دور شود
چشمان آسمان با اين منظره خيس تر شد
سوار عزم به رفتن كرد
ولي نمي توانست نگاه از چشمان معصوم گنجشك بربايد
گنجشكي كه بالهاي خسته اش خيس و سنگين شده بود
گنجشكي كه جز او سايباني نداشت
گنجشك گفت : وقتي آمدي وفور خنده لبهايم را فرا گرفت
وقتي آمدي جانم ترنم دوباره نسيم را زير قطره هاي باران لمس كرد
سوار گفت : باران كه تمام شد خواهم رفت
گنجشك آرام گرفت و ديگر هيچ نگفت
هر چه انتظار كشيدند آسمان آرام نگرفت
سوار بي حوصله شد و گنجشك را در باران رها كرد و رفت
حال لحظه به لحظه پرهاي گنجشك از قطره هاي باران سنگين تر مي
شود
ولي همانجا مانده به اميد آنكه سوار راه رفته را باز گردد
و زير لب دعا مي كند اي كاش نجابت تندر او را از رفتن باز دارد .