|
سخت ترين تجربه بود + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 23:42 توسط لیدا |
خدایا شرمنده ام ... حرفهایت را شنیده ام و می دانم ... بنده تو می فهمد که هر روز کوله بار شرمش سنگینتر از دیروز است ... ضعیفم آفریدی ، دست و پایم در زنجیر هوس خلق کردی و میل سرکش پرواز به سویت را در درونم نهادی ... دوستت دارم که دوستم داری و توجه داری به من ... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 23:38 توسط لیدا |
متشكرم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 23:23 توسط لیدا |
يکي بود يکي نبود.اون که بود تو بودي اون که تو قلب تو نبود من بودم.يکي داشت يکي نداشت.اون که داشت تو بودي اون که جز تو کسي رو نداشت من بودم. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 23:21 توسط لیدا |
اشک روي صورتم هست دونه دونه تو دنيا کسي قدر دل منو نمي دونه اين دل نمي تونه که اشک روي صورتم هست دونه دونه تو دنيا کسي قدر دل منو نمي دونه اين دل نمي تونه که
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 23:13 توسط لیدا |
چه کسى کر است؟ مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگى شان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط حال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار مى گويم: خوراک مرغ! نتيجه اخلاقى مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر مىکنيم در ديگران نباشد و عمدتاً در خود ما باشد. + نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386 22:42 توسط لیدا |
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 21:50 توسط لیدا |
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 21:38 توسط لیدا |
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 21:31 توسط لیدا |
هنگامی که خواستم تنها نام تو را آتش بزنم برگ برگ زندگی ام سوخت! از دیروزها به دنبالت دویدم و به امید دیدارت به امروز رسیدم. ولی افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفرکردی. + نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 21:28 توسط لیدا |
بعد یه مدت بگه دیگه نیا ببینمت می خوام تو دنیای چشات گم بشم تو دشت عشق بوته گندم بشم می خوام بپاشی خنده هات به سر و روی من پرنده های عشق تو پر بکش سوی من می خوام تورو تا وقتی که جون دارم کنار تو می خوام که جون بسپارم می خوام که داغ نفست صورتم گرم کنه شعله آتیش دیگه از حرارتش شرم کنه می خوام صدای قلبتو روی تنم حس کنم تا واسه خاطراتمون یه فال حافظ کنم سرتو بزار رو شونه هام خوابت بگیره بزار تا آروم دل بی تابت بگیره بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره حتی من از شنیدنش گرییم میگیره بزار رو سینم سرتو چشمای خیس و ترتو بزار تا سیر نگات کنم بو بکشم پیرهن تو بغل کن و بچسب بهم بکش دوباره دست بهم جز تو کسی رو ندارم نزدیکترم نفس بکش وقتی چشات خوابش میاد آدم غم هاش یادش میاد یه حالتی تو چشمات که عشق خودش باهاش میاد + نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386 22:49 توسط لیدا |
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386 22:45 توسط لیدا |
بده دستات رو به من تا باورم شه پیشمی می دونم خوب می دونی تو تارو پود و ریشمی تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن تو خیال من نبود دوباره عاشقی کنم ممنونم اجازه دادی تا دوباره زندگی کنم نمی دونم چی بگم تا باورت شه جونمی توی این کابوس درد،رویایه محربونمی وقتی حتی پیشمی دلم تنگ میشه باز عشق تو توی لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم نمی دونم چی میشه بد جوری گوشه گیر میشم ممنونم که بچه بازیهام رو طاقت می کنی هر چقدر که بد میشم اما تو نجابت می کنی هر کجای دنیا که باشم بامنی و بر منی نگران حال و روزم
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386 22:43 توسط لیدا |
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386 22:24 توسط لیدا |
|