|
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 11:45 توسط لیدا |
قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم اشکي براي اندوهت ميريزم تا بداني پر احساس ترينم شوق وصال حس غريبي است برايت ترسيم ميکنم حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم تا بداني عاشق ترينم و شعرم را تقديمت ميکنم تا بداني که من ساده ترينم . + نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 9:55 توسط لیدا |
و رفتم و رفتم نه به جائي كه نمي دانستم به كجا؟ رفتم و رفتم تا اينجا نباشم كه هر گاه مي بينم طلوع امروز را در همانجائي هستم كه ديروز نيز بودم از زبوني و بيهودگي خويش بيزار مي شوم. فرار بدانجا فرار من احساس مي كنم كه پرنده گان مستند ديروزاينجا بودم امروز اينجايم پس كي بدنبال او خواهي رفت؟ + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 11:22 توسط لیدا |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 11:15 توسط لیدا |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 11:24 توسط لیدا |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 11:16 توسط لیدا |
بودنم را هيچ کس باور نداشت هيچ کس کاري به کار من نداشت بنويسيد بعد مرگم روي سنگ با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ او که خوابيده است در اين گور سرد بودنش را هيچ کس باور نکرد + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 19:9 توسط لیدا |
نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 10:16 توسط لیدا |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 10:12 توسط لیدا |
|