|
زيبايی عشق به سکوته نه فرياد زيبايی عشق به تحمله نه خورد شدن و فرو ريختن عشق خياليه که اگه به واقعيت برسه تمام شيرينيه خودش و از دست میده عشق يه کويره که عاشق تشنه با رويايه سراب معشوق قدم به جلو ميزاره عشق سخن گفتن با نگاهه عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه
...عشق منی هر لحظه بویت می کنم برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد ای بهار باغ رویا آرزویت می کنم دوستت دارم ولی من با تمام غصه ها + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 10:25 توسط لیدا |
سلام.
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش به من شوق زیستن داد.به او که دیدگانش به فروغ خداوندی شبیه است ومظلومیت نگاهش به زیبایی نجات خورشید. باز هم از تو میگویم،تو که در پاییز هزار رنگ راهبرم بودی ،تو که فانوس به دست ،راهم را نشان دادی ومرا با نم نم باران وخورشید عشق آشتی دادی ... باز هم از تو می نویسم ؛تو که یادآور شکوه مهر ومحبتی از تو می نویسم چرا که تمام کلمه های نانوشته ی مرا تو نخوانده می دانی . نه؛نگو که نیستی ونگو که اقاقی نیست وبا یاس نسبتی نداری و همجنس باران نیستی ... تمام دردهای ناعلاج من با وجود تو درمان گرفت :ای سحرآفرین ای که جادوی نگاهت راه مرگ را به رویم بست. من زیباترین کلمات قلبم را در گلدان کاشته ام تا روزی به تو تقدیم کنم پس به یاد من باش وفراموشم مکن.. + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 10:21 توسط لیدا |
رفتی بی اینکه نظر منو بپرسی ، رفتی بی اینکه به فکر دیگرون باشی ، رفتی بی هیچ خداحافظی.... بی تو در دنیای پهناور به اندازهء نقطه پرگاری جایی برایم نیست. بی تو تاب سنگینی بار زندگی را ندارم. بی تو روز برایم شب ِتاریک است . بی تو حتی شادی کودکانه ای برایم غم عظیم است. با رفتنت دلم پائیزی شد. آنگاه که پر کشیدی خورشید زیر ابرهای سیاه پنهان گشت، آسمان گریست، نهرهای جاری ایستادند، پرندگان در آسمان نیلگون به خواب رفتند . آنگاه که پر کشیدی ماهیانِ کوچکِ قرمز رنگِ حوضمان رنگ باختند ، شکوفه های بهاری نشکفته پژمردند، نو عروسان جامه سیاه بر تن کردند، ابرهای رقصان در آغوش ِ بادِ سحر از حرکت ایستادند و شادی به غم و خنده به بغض مبدّل گشت. از بهار کینه به دل گرفتم . آنزمان که مرا ترک گفتی لبان خندانم پژمرد ، چشمانم همچون ابر بهاری گریست ، جسمم سست شد و قلبم چون چینی ترک خورده ای شکست . رعد و برقی در وجودم افتاد ، انگار قطاری ، رعد آسا درون سرم سوت کشید، آنگاه بود که دریافتم با خود تنها شدم ، تنهای تنها ، همچون درخت خشکیده در صحرا ! + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 10:13 توسط لیدا |
جسم از روحم پرسید آیا تو می دانی خداوند چرا آفریده من و تو را؟ روحم چنین پاسخ داد آفریدگارت شاید خاک و گل اضافه آورده و تنها همین باعث نابودی جسمم شد. پس از آن روز روحم در شکل جسم درآمد تا منو نگهداره برای روزی که نقشم به پایان خواهد رسید آن روز زیباست + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 10:1 توسط لیدا |
|