|
ما آدم ها به دنيای عشق همانطور پا می گذاريم که به يک آب ِ سبز كم رنگ يا آبی رنگ ،نه چندان مورد اعتماد ولی هوس انگيز ، آبی كه عمق و سرمايش را نمی دانيم ، اما با قلبی مشتاق وارد می شويم ، اول يك پا ، بعد پای ديگر را در آب می گذاريم و آهسته كف آب راه می رويم ،آهسته ءآهسته و با احتياط - ابتدا شيب زياد تند نيست بعد يكدفعه زير پايمان خالی می شود ، ديگر چاره ای نداريم ، دست ها رو جلو می بريم و صورتمان از آن خنكی كه در انتظار ماست پر از طراوت می شود ، و تمام وجودمان سرشار از شادی و ترس ، كمی ترس و بسيار شادی و حالا واقعاً كار ساده ای است ، شنا می كنيم ( البته اگر قبلاً آموخته باشيم ) چه خوشبختی بزرگی خدای من ، چه خوشبختی بزرگی ، در آب سبز کم رنگ يا آبی رنگ همان احساسی را داريم كه در بخشی از آسمان ، در عشق نو پا همان احساسی را داريم كه هنگام نزديكی به خدا ،لذت حيرانی و سرگردانی ،لذت ديوانگی ، لذتي مث لذت بردن يك ماهی از آب سبز كم رنگ يا آبی رنگ ، لذت انتظار و نا اميدی از انتظار ،لذت پايان انتظار ،لذت پشت لذت ! + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 23:35 توسط لیدا |
می خواهم نباشم و فراموش شوم، بودن سخت است و نبودن آرامشی است که در نبودن آرزوی بودن آن را داری، می خواهم بمانم تنها در رهایی خویش و با خویش بخوانم آوایی بلند در دل كه: + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 23:20 توسط لیدا |
شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ و این یعنی در اندوه تو میمیرم در این تنهایی مطلق که میبندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف ناامیدی بر سرم یکریز میبارد چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم؟؟؟ چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم؟؟؟ خداحافظ تو ای...شب های غزل خوانی خداحافظ ...به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ..بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ...بدون من یقین دارم که می مانی خداحافظ + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 23:21 توسط لیدا |
کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 23:19 توسط لیدا |
آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود به شوق دیدار من آمده باشد ....رهگذری بود که روی برگهای پاییز راه می رفت و صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید:دوستت دارم + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 23:18 توسط لیدا |
کاش این ثانیه های بی رحم برای لحظه ای می مردند تا من چشمان زییایت را می دیدم،کاش خاموش میشدند تا
برای ابدیت تو را حس کنم و تمام بوسه های عالم را به تو بخشم،کاش قلب کوچکم شکسته نبود ....، کاش در کنار گرمای بوسه مرگ را حس نمی کردیم،تا آن بوسه را به تو بخشم.... کاش این دستان کو چکم توان رسیدن به دستان پر مهرت را داشت، آری عزیزکم، کاش..... کاش............ + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 23:18 توسط لیدا |
روزگاري مردم دنيا دلشان درد نداشت هر كسي غصه اينكه چه ميكرد نداشت چشمه سادگي از لطف زمين ميجوشيد خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 23:15 توسط لیدا |
هرگز فراموش نمیکنم سخنانی که از چشم های تو شنیدم.... میگویند چشم ها هرگز دروغ نمیگویند اما من شیرین ترین دروغها را از چشمان تو شنیدم آن هنگام که چشمهایت میگفتند: دوستت دارم + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 23:9 توسط لیدا |
گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد
واسه مشکلاتی که بودش و هست و کم نشد گریه کن واسه همه واسه خودت برای من توی بارونی ترین ثاتیه حرفاتو بزن گریه کن تا آینه شه باز اون چشای روشنت واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت.... + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 23:7 توسط لیدا |
گفتم:ازکجا معلوم،پس ازمرگ زنده شویم؟ گفت:ازکجا معلوم این درخت پس ازمرگ زنده شود؟ گفتم:درخت خوابیده است نه مرده گفت:انسان خوابیده است نه مرده گفتم:فلانی خودکشی کرد گفت:چرا؟ گفتم:ازبودن نفرت داشت گفت:بیچاره خبرنداشت که از"نبودن"شکایت داشت. انسان"بودن"را"نبودن"و"نبودن"را"بودن"می پندارد + نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387 16:42 توسط لیدا |
|